باز تنهاي تنها گوشه ي کلبه ي تاريکم زانوي غم بغل کردم و مي گريم و تو نيستي باز در کنارم، دست هايت کجاست؟ آن دست هاي مهربانت کجاست تا اشک هاي بي کسي ام را عاشقانه پاک کند ، کجاست تا وجود تنهايم را امنيت بخشد؟ چشمانت کجاست؟ تا با آن شعله هاي گرمش سرماي زمستان غم را نابود کند محتاجم به تو! مي داني؟ دست هايم بي دست تو چه کنند؟ مگر نمي گفتي تو فاصله بين انگشتان انسان را خدا گذاشته تا با انگشتان يک عاشق پر شود پس دستهايم تنهاست! مي داني؟ در دنياي تنهاييم چه کنم؟ بي تو!! بي پناه!! چه کنم؟ در اين شهر پر از ظالم که عاشق مي کشند بي تو چه کنم؟ از تو تنها آواي امنت را سرمايه دارم!آه اي روزگار بي رحم آواي عشقم را نگير از من! دليل زنده بودنم را جدا نکن از من! به يادم باش تنها سر پناهم! بگذار قاصدک ها برايم پيغام بياورند مرا ياد ميکني هر دم! به يادم باش ...
نوشته شده توسط کامران
|
با سلام به شما دوست عزیز از اینکه به ما سر زدی خیلی ممنونم اگه زحمتی نیست نظر یادت نره