روزی استاد ریاضی وارد کلاس شد دو خط موازی روی تخته سیاه کشید خط بالایی با یک نگاه مشکوک عاشق خط پایینی شد خط پایینی هم با یک نگاه دل به خط بالایی باخت این دو عاشق هم شدند ناگهان استاد فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند.
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنارساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن رو ز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.
مث خوابیدن رو پشت بومای کاگلی حال می دی به این دل خسته ی راه همدلی مث صدای تاری تو این شبای مهتابی می خونی و نمی ری تو خواب تلخ مردابی نغمه ی مرغ سحری وقتی دلم می گیره دل غربب و تنهام بی تو داره داره می میره وقتی که می نویسم رو کاغذ احساسم با قلم عشق نجیب از عطر و بوی یاسم تو اولین صدای اون قلم نی هستی که تو ردیف شعرام اومدی و نشستی تو عطر یاس میون باغچه ی شعر و غزلی تو این همه تلخیام تو تنها طعم عسلی اون نصف سیبی که تو به من می دی همیشه صدای زنگ مدرسه س که بی صداش نمی شه اون پردهای توری اگه کنار بزنی یه تیکه اسمونو توی چشام می بینی می تونی تو اسمون تا هر جا عشقت کشید پر بزنی تا بری به قصر شاه خورشید
هر چیزی که تو را به یاد من بیاورد زیباست (شادروان ناصر عبد اللهی)![]()
بار الها بر شاهکار خلقت تو چه نامی گذارم و تو را با کدامین نام وصف کنم تا زیبنده وصف تو باشد بطوریکه طبایع متضاد را در کنار هم قرار دادی ، آتش را بر باد سوار کردی و خاک را بر سینه خاک جاری ساختی. جنس های مخالف موجودات را مأنوس و همدم یکدیگر ساختی تا گردونه هستی از ایستادن نایستد و نظام با نظم هستی به گردش خود ادامه دهد. خار را در کنار گل قرار دادی،ثمره خار و گل را غنچه قرار دادی. به دنبال کلمه ای می گردم تا تو عزیزوعظیم وکریم را وصف کنم . چه کنم قلمم از وصف تو ناتوان است. به ناگاه به سجده می افتم پیشانی بندگی بر خاک می سایم . قطره اشکی از گوشه چشمم متولد می شود و بر گونه هایم می غلطد.![]()
![]()
![]()
| ||||||